جز نقش تو در خيال نيست

شاعر : اوحدي مراغه اي

جز با غمت اتصال ما نيستجز نقش تو در خيال نيست
ليکن چه کنم؟ چو سال ما نيستشد روز من از غمت چو سالي
کو در پي گوشمال ما نيستاز زلف تو حلقه‌اي نديديم
گوش تو چو بر سال ما نيستاز روي تو کام دل چه جوييم؟
در قوت احتمال ما نيستبار چو تو دلبري کشيدن
زلفت همه هست و خال ما نيستاز خيل که‌اي؟ که بر رخ تو
زيرا که کسي به حال ما نيستحال دل ما ز خويشتن پرس
راه هوست به بال ما نيستدل مرغ هواي تست، ليکن
نقصان تو در کمال ما نيستگر سود کنم مرنج، کخر
کورا سر قيل و قال، نيستپيش رخ اوحدي چه نالي؟